وضعیت سیاسی و فرهنگی شیعیان در دوره امامت امام رضا علیه السلام

(مدت زمان لازم جهت مطالعه: 35 - 69 دقیقه)

 

 

 

 

وضعیت سیاسی و فرهنگی شیعیان در دوره امامت امام رضا علیه السلام 

زهرا بختیاری

 

مقدمه

«بسترشناسی و شناخت وضعیت دوره هر یک از ائمه ـ علیهم السلام ـ می تواند یاریگر محقق در شناخت و تحلیل سیره آنها باشد؛ همچنانکه این آگاهی به خوبی قادر خواهد بود تا تفاوت سیره های ائمه علیهم السلام با یکدیگر به ویژه در مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و نیز حتی چگونگی تفاوت برخوردهای یک امام علیه السلام  در مقابل جریانات مختلف را توجیه کند. البته باید توجه داشت که بسترشناسی مخصوص به شناخت دوره زمانی نبوده و هر آنچه را که می تواند به عنوان ظرف یک پدیده و یا مقارنات آن تلقی گردد، شامل می شود که از آن جمله میتوان شناخت وضعیت اجتماعی، مردم شناسی، روان شناسی فردی شخصیت های تأثیر گذار در آن پدیده، روان شناسی اجتماعی، اوضاع سیاسی، فرهنگ حاکم بر جامعه و نیز حتی آداب و رسوم رایج در میان مردم را در این محدوده گنجاند. همچنان که شناخت وضعیت علمی و تمدنی و نیز آگاهی از جریانات و فرقه های کلامی، فقهی، و همچنین شناخت وضعیت اقتصادی از مهم ترین مؤلفه های بسترشناسی می باشند؛ و در این هنگام است که می توان گفت: بستر شناسی نه تنها در فهم بهتر سیره عملی ائمه علیهم السلام مؤثر است، بلکه باعث فهم بهتر و صحیح تر از گفتار و احادیث آن بزرگواران نیز می شود».(1)

در این راستا، بررسی و شناخت وضعیت سیاسی و فرهنگی شیعیان در دوره امامت امام رضا ـ علیه السلام ـ نیز باعث روشن شدن زاویه ای مهم از دوره امامت و زندگی آن بزرگوار است که می تواند راهنمای ارزشمندی در شناخت و تحلیل سیره ایشان، به طور عام، و تعامل و مناسبات آن حضرت علیه السلام با شیعیان ـ در اینجا فرقه های شیعی ـ به طور خاص باشد.

برای بررسی وضعیت سیاسی و فرهنگی شیعیان در دوره امامت امام رضا علیه السلام ناگزیریم که محدوده زمانی و مکانی این دوره را کاملاً بشناسیم؛ یعنی بدانیم که از نظر زمانی در این دوره، امامت امام رضا علیه السلام معاصر با کدام خلفای عباسی است و از نظر مکانی، محل استقرار و فعالیت شیعیان، بیشتر در چه مناطقی می باشد، و از طرفی وضعیت کلی آن زمان را بشناسیم، چرا که شیعیان جزئی از آن کل و در ارتباط با آن و مسلماً تحت تأثیر آن بوده اند؛ لذا بررسی وضعیت شیعه در زمان مورد بحث، نیازمند مروری هرچند اجمالی، به وضعیت کلی جهان اسلام در آن روزگار می باشد.

ـ وضعیت سیاسی جامعۀ اسلامی معاصر امامت امام رضا علیه السلام:

دوره بیست سالۀ امامت امام رضا علیه السلام (183 ـ 203 هـ.ق) با دوران حکومت سه خلیفه عباسی یعنی هارون (170 ـ 193 هـ.ق)، امین (193 ـ 198 هـ.ق) و مأمون (198 ـ 218 هـ.ق) مصادف بود که در ادامه به آنها پرداخته می شود.

 هارون (170 ـ 193 هـ.ق)

هارون، پنجمین خلیفه عباسی بود که در سن 21 یا 22  سالگی به حکومت رسید.(2) علاقه او به جنگ چنان بود که دربارۀ او گفته شده که: «رشید جنگ را دوست می داشت و عادت داشت یک سال به حج و یک سال به جنگ برود. او زرهی بر تن می کرد که بر پشت آن کلمه «حاج» و بر جلوی آن کلمه «غازی» نوشته شده بود».(3)

دوران وی، شاهد ناآرامی هایی در نقاط مختلف حکومتی بود، از جمله در دوران وی، قیام دو برادر علوی، به نام های یحیی وادریس، فرزندان عبدالله بن حسن رخ داد که یحیی در مشرق و برادرش ادریس در سرزمین مغرب قیام کرد.

هارون توانست یحیی را فریفته و با وعده امان، او را به بغداد کشانیده و به قتل برساند،(4) اما ادریس بن عبدالله که به شمال آفریقا و سرزمین مغرب گریخته بود، توانست در آنجا با کمک قبایل بربر در مقابل حکومت هارون ایستادگی کند و هرچند هارون با خدعه توانست وی را نیز با سم به قتل برساند، اما فرزندش ادریس که او را به نام پدرش «ادریس» نامیده بودند، جانشین پدر شد و حکومت بربر را به دست آورد.(5) در واقع ادریس دوم، بنیانگذار واقعی دولت ادریسیان است. پس از استقلال کامل اردیسیان (ادارسه) و ناامیدی عباسیان از سرکوب آنان، هارون برای آنکه از خطر حملات آل اردیس به قلمرو خلافت در امان بماند، به ابراهیم بن اغلب اجازه داد تا با اختیارات بسیار، برافریفته (تونس) حکم راند.(6) پس در دوران هارون، تشکیل نخستین دولت مستقل شیعی یعنی ادارسه، و در پی آن تأسیس دولت نیمه مستقل اغالبه ـ به منظور خنثی کردن اثر دولت ادارسه ـ را شاهدیم.

به اعتقاد برخی محققان ونویسندگان معاصر، هارون پس از رهایی یافتن از این دو نهضت بزرگ علوی، با دیده ترس و نگرانی به فرزندان بیت علوی می نگریست و از این رو  پیشوایان آنها را دستگیر، و به حیاتشان پایان داد که در رأس آنها عبدالله بن حسن و محمدبن یحیی و عباس بن محمد و امام موسی بن جعفرعلیه السلام بودند.(7)

امام موسی بن جعفرعلیه السلام مدت زیادی از عمر شریفش که مصادف با ایام خلافت هارون الرشید بود، پیوسته به زندان منتقل می شد، (8) و سرانجام هارون فرمان قتل امام(علیه السلام)را صادر کرد(9) و امام علیه السلام در سال 183 هـ.ق به شهادت رسید.

رفتار سرکوب گرانه هارون در این سال ها با علویان، شدت تقیه امام علیه السلام و یارانش را به دنبال داشت که این امر باعث توسعه سازمان وکالت(10) در زمان امام کاظم علیه السلام شده بودتاازآن طریق، امام(علیه السلام)و شیعیانش باهم در ارتباط باشند، اما این شدت تقیه، و از آن طرف زندان های طولانی مدت امام علیه السلام و سپس شهادت ایشان در زندان، آثار سویی برای شیعه و جامعه شیعی به جای گذاشت که از آن جمله می توان به ایجاد بزرگترین انشقاق در جامعه شیعی یعنی تشکیل فرقه واقفه اشاره کرد. چنانکه پیشتر هم بیان شد، عده ای از پیروان و شیعیان امام علیه السلام اعم از سودجویان و عده ای از دنباله روان نادان آنها(11) برای این غیبت های امام علیه السلام در طول حیاتش و سپس شهادت ایشان، دلایل وروایات مختلف آورده، و ایشان را مهدی موعود دانستند. پس شرایط سیاسی دوره هارون مقارن با زمان امامت امام موسی کاظم علیه السلام تأثیر بسزایی در به وجود آمدن فرقه ای مهم از درون شیعه به نام واقفیه ایفا کرد و اگر تلاش های بی وقفه امام رضا علیه السلام نبود، می رفت تا تشیع را نابود سازد.

ناآرامی های حاکم بر بخش هایی از حکومت عباسی، تنها ناشی از حرکتهای علویان نبود بلکه دوران خلافت هارون شاهد شورشهایی از قبیل شورش حمزۀ بن عبدالله خارجی (181 هـ.ق) (12) معروف به حمزه آذرک- که از نظر نظامی شاید بتواند گفت که خطرناک ترین و گسترده ترین عملیات نظامی خوارج در زمان مورد بحث یعنی دورۀ امامت امام رضا علیه السلام (183 ـ 203 هـ.ق) رخ داد ـ بود، و نیز شورش مردم خراسان که سرانجام وقتی رشید، شخصاً در سال 192 ق، برای ساماندهی به اوضاع و فرونشاندن شورش مذکور که به رهبری رافع بن لیث انجام گرفته بود، راهی خراسان شد، (13) در راه به علت بیماری در سال 193 ق در توس درگذشت.(14)

سبب شورش مردم خراسان، ظلم و ستم فراوان حاکم آنجا یعنی علی بن یحیی بن ماهان گزارش شده است. (15)

ـ امین (193 ـ 198 هـ.ق)

محمد بن هارون، ملقب به امین در سال 193 به خلافت رسید.(16) به گفته سیوطی، وی لیاقت خلافت را نداشت، زیرا جوانی مسرف و خودپسند و بی سیاست بود. از این رو، از همان آغاز خلافتش زمینه های آشوب و فتنه  به وجود آمد.(17)

امین در تاریخ، به عنوان فردی خوشگذران، هوسران، مسرف و سست رأی معرفی شده که حتی در کارهای مهم به دیگران تکیه می کرده است.(18) در مورد رفتار و صفات امین، همین بس که ابن العبری بعد از ذکر صفات و رفتار او، در پایان چنین می گوید: «خلاصه آنکه در سیرت او چیزی که در خور ذکر باشد، یافت نشد ...». (19)

دوران خلافت امین با فتنه ها و ناآرامی ها همراه بود که برجسته ترین این نابسامانی ها، درگیری شدید بین او و برادرش، عبدالله مأمون بود، همچنین این نابسامانی نتیجه نزاع بین ایرانیان و اعراب بود. به هنگام درگیری شدید این دو برادر، آتش قیام دیگری در سرزمین شام با حرکت سفیانی شعله ور شد. سفیانی، به خاندان سفیانیان اموی منسوب بود. او به نام خود دعوت کرد و بر شام و مناطق اطراف آن چیره شد، و اگر اختلاف و درگیری بین یمانیان و مضریان روی نمی داد و نیروی او به ضعف نمی گرایید، هر آینه حکومتی در شام تأسیس می کرد. امین پس از دو سال تلاش بی وقفه توانست به قیام وی خاتمه بخشد.(20)

به هر حال، تقریباً تمام دوران حکومت وی، صرف درگیری با برادرش مأمون شد که این درگیری ها در نهایت منجر به کشته شدن امین و به حکومت رسیدن مأمون در سال 198 هـ.ق گردید.(21) به گفته یکی از محققان معاصر، دوران حکومت او بر مردم، دوران جنگ و بلیات و غصب و ویرانی و رواج اموری بود که هیچ شریعتی آنها را مجاز نمی شمرد و هیچ اخلاق شایسته ای آنها را روا نمی داند.(22)

ـ مأمون (198 ـ 218 هـ.ق)

از دوران بیست ساله حکومت مأمون، فقط پنج سال آغازین حکومت وی که مصادف با سالهای آخر امامت امام رضا(علیه السلام)می باشد، در بحث حاضر می گنجد.

عبدالله مأمون در سال 170 هـ.ق به دنیا آمد(23) و مادرش کنیزی باد غیسی به نام مراجل بود.(24) مأمون بر خلاف برادرش امین،در تاریخ به عنوان فردی با شهامت و بلند همت و از لحاظ علم و حکمت ستاره درخشان بنی عباس معرفی شده که از همه فنون و دانش ها بهره ای بسزا داشته است(25) درباره دانایی و علم دوستی او مطالب فراوانی گفته شده است، از جمله اینکه در جایی آمده «داناترین خلفا در فقه و کلام بود»(26) و یا اینکه سیوطی، وی را برترین و داناترین خلیفه عباسی معرفی کرده است. (27) حتی به امام علی علیه السلام منسوب شده است که آن حضرت علی علیه السلام در یک پیشگویی در قسمتی از توصیف خلفای عباسی چنین فرمودند: «... و سابعهم اعلمهم ...»(28)  یعنی هفتمین آنها (مأمون)، داناترین آنهاست. و بالاخره گواهی مهم در این باره اعترافات پدرش هارون بر این مسأله است. که بارها بر دور اندیشی و حسن سیاست مأمون، و از آن طرف بر بی لیاقتی و هوسبازی امین تأکید کرده بود، (29) ولی علیرغم این برتری های مأمون نسبت به امین و نیز اینکه وی از برادرش امین بزرگتر بود، (30) او به عنوان ولیعهد دوم انتخاب شد، (31) که از مهمترین علل نادیده گرفتن این برتری های مأمون نسبت به امین، هواداری عباسیان و به ویژه زبیده معروف به ام جعفر ـ مادر امین بود.(32)

اما به هر حال، با آنکه پایگاه امین بسیار نیرومند بود و هوا دارانی محکم داشت، (33) زیرکی و هوشیاری و سعی و تلاش مأمون، و استفاده به موقع از عناصر تحت فرمانش از جمله ایرانیان، باعث پیروزیش بر امین گردید. دوره بیست ساله حکومت مأمون (198 ـ 218 هـ.ق) را می توان با توجه به مرکزیت حکومت به دو بخش ایران و بغداد تقسیم کرد:

دوره اول، شامل حضور مأمون در بخش های مختلف ایران همچون ری، سرخس، طوس و مرو می شود که در این دوره مرکزیت حکومت، شهر مرو است، و می توان سالهای 198 ـ 204 هـ.ق را در این دوره دانست؛ و این نوشته در همین دوره بحث می کند.

اما دوره دوم که از ورود وی به بغداد در سال 204 هـ.ق تا مرگ او در نزدیکی های شهر طرسوس در مرز روم را شامل می شود، شامل فراز و نشیب های فراوانی از جهات مختلف سیاسی، اداری، علمی و کلامی است که خود بحث مستقلی را می طلبد.

بطور کلی، اوضاع سیاسی در دوره اول حکومت مأمون، اوضاعی ناآرام و تثبیت نشده بود، و این ناآرامی ریشه در درگیری های میان امین و مأمون، و به تبع آن درگیری و اختلاف وابستگان و هواداران آن دو ـ که از دو طیف و دو حزب متفاوت ایرانی و عربی تشکیل شده بودند، و در رأس این دو طیف، فضل بن ربیع، نماینده آرمان های عربی و فضل بن سهل، نماینده افکار و آرمان های ایرانی قرار داشتند که امور دو برادر را تحت تأثیر افکار و آرمان هایشان قرار داده بودند ـ داشت.

حکومت مأمون که با انبوهی از مشکلات آغاز شده بود، ناراضیان بسیار و از طیف های مختلفی را داشت که مهم ترین آنها عبارت بودند از:

ـ عده ای از ناراضیان، عباسیانی بودند که از قتل امین و به حکومت رسیدن مأمون، ناراضی و خشمگین بودند. علاوه بر آن، انتقال پایتخت از بغداد (شهر عربی)، به مرو (شهری ایرانی)، و نیز واگذاری اداره و اجرای امور مهم کشوری، آن هم در نقاط مهم و کلیدی به ایرانیان که مهم ترین حامیان مأمون بودند، و مخصوصاً سپردن وزارت و دادن لقب ذوالریاستین به فضل بن سهل ایرانی و نیز فرستادن حسن بن سهل، به حکومت عراق(34) از جمله عللی بودند که باعث نارضایتی و خشم عناصر عربی و به ویژه عباسیان شده بود که برای نمونه، از عواقب این نارضایتی ها بیعت بغدادیان با منصور بن مهدی (عموی مأمون)، بیرون راندن حسن بن سهل از عراق، بیعت با ابراهیم بن مهدی به عنوان خلیفه و جنگ های متعاقب این بیعت، (35) و نیز شورش نصر بن شبث(36) را می توان ذکر کرد.

نصر بن شبث، رهبری عربی بود که در کیسوم در شمال حلب سکونت و درباره امین تعصب داشت؛ زیرا او عنصر عربی را نمایندگی می کرد و به مأمون که به خراسانی ها تمایل داشت، کینه می ورزید، وی در اواخر سال 198 ق شورش کرد و بسیاری از اعراب او را همراهی نمودند و کار او بالا گرفت تا جایی که خلیفه از او وحشت کرد. در حقیقت حرکت او در برابر حکومت عباسی نبود، بلکه قیامی در برابر نفوذ ایرانی بود که قدرت های خلافت را در چنگ خود داشت. (37) چنانچه خود نصر بن شبث، علت جنگ و شورش خود را برتری و مقدم دانستن عجم بر عرب توسط حکومت بیان کرده است.(38)

ـ عده ای از ناراضیان، علویانی بودند که حکومت را حق خود دانسته و حکومت عباسیان را نامشروع می دانستند، و در راستای به دست آوردن این حق خود، به قیام های گسترده و زیادی دست زدند. از جمله قیام ابن طباطبا در کوفه (199 هـ)، خروج و قیام محمد بن علی بن حسن معروف به ابن افطس در مکه (199 هـ). (39)

البته گماردن افراد نالایق و ضعیفی مثل حسن بن سهل در نقاط کلیدی و اصلی مملکتی نیز باعث گسترش ناآرامی ها و افزایش نارضایتی مردم از وضع جامعه شده بود. علاوه بر آن، دادن اختیارات فراوان و تفویض اداره امور حکومتی به فضل بن سهل(40) باعث شده بود که وی از رسیدن اخبار به مأمون ممانعت نماید و او را از مهم ترین اخبار و اطلاعات از جمله آشوب بغداد و خلع مأمون از حکومت توسط آنها و موارد دیگر، محروم کند، تا جایی که جنگ خانگی در بغداد شعله ور و کارهای حکومتی و اداری متوقف شد. روستاهای جنوب عراق در معرض دستبرد مزدوران قرار گرفت و اوضاع بغداد بعد از اینکه خیابان ها از راهزنان پر شد، به گونه ای تحمل ناپذیر گشت. (41)

طرح ولایتعهدی امام رضا علیه السلام(42) که با اهداف مختلفی انجام شده بود، (43) مهم ترین تدبیر و سیاست مأمون در جهت ساماندهی اوضاع به شمار می رفت و گرچه با این سیاست، مأمون توانست تا حدی بر اوضاع مسلط شود و عده ای را راضی کند ولی این سیاست نیز، ناراضیان و مخالفان خاص خود را داشت. (44)

در این شرایط، این مردم بودند که مثل دیگر ادوار حکومت عباسی و اموی، زیر چکمه حکومت خواهی و سلطنت طلبی حکام، قربانی می شدند.

وضعیت فرهنگی جامعه اسلامی معاصر امامت امام رضا(علیه السلام)

طبیعت علم دوستی اسلام سبب شده بود که علوم و دانش های کشورهای مختلف جهان به جامعه اسلامی راه یابد، و کتب علمی دیگران از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم به زبان تازی که زبان اسلامی بود ترجمه شود.

ترجمه آثار علمی دیگران که از اواخر زمان امویان شروع شده بود، در عصر عباسیان مخصوصاً زمان هارون و مأمون به اوج خود رسید، همانگونه که در این زمان وسعت کشورهای اسلامی به بالاترین حدّ خود در طول تاریخ ارتقاء یافت.(45) بطوریکه عصر هارون الرشید دوران طلایی حکومت عباسی محسوب می شود.(46) البته این حرکت علمی چیزی نبود که به وسیله امویان یا عباسیان پایه گذاری شده باشد، بلکه نتیجه مستقیم تعلیمات اسلام در زمینه علم بود که برای علم و دانش وطنی قائل نبود.(47)

دوران مأمون، از پیشرفته ترین دوران های علمی عصر اول عباسی(48) به حساب می آید به گونه ای که تلاش های فرهنگی به اوج خود رسید.(49) مأمون با حکما خلوت می نمود و از معاشرت با آنها اظهار خشنودی می کرد. وی درترجمۀ کتابهای یونانی بسیار کوشش نمود و پول زیادی در این راه صرف کرد. (50) تا جایی که هیأت هایی علمی را در جستجوی کتابهای یونانی و انتقال آنها به «بیت الحکمه» اعزام نمود.(51) بیت الحکمه محلی برای مطالعه، نسخه برداری، ترجمه وتألیف کتب بود.(52) این بیت، تراث فرهنگی اسلامی را در کنار تراث فرهنگی خارجی جمع آوری کرد.(53) به این ترتیب نشر علوم و دانشهای دیگران، در کنار دانش های اسلامی، مسألۀ مطلوب روز شد، و در نتیجه مترجمین بسیاری از عراق، شام، ایران به بغداد آمدند. اما آنچه مایه نگرانی بود این بود که در بین این گروه مترجمان افرادی از پیروان متعصب و سرسخت مذاهب دیگر مانند زردشتیان، صابئان، نسطوریان، رومیان و برهمن های هند بودند که آثار علمی بیگانه را از زبان های یونانی، فارسی، سریانی، هندی،لاتین و غیره به عربی ترجمه می کردند.(54) و البته نگاهی کوتاه به مترجمان برجستۀ آن دوران، نشان می دهد که یهود و نصاری در امر ترجمه کتب، نقش بسزایی داشته اند؛(55) و یقیناً همه آنها در کار خود حسن نیت نداشتند و گروهی از آنان سعی می کردند که آب را گل آلود کرده و ماهی بگیرند، و از این بازار داغ انتقال علوم بیگانه به محیط اسلام، برای نشر عقاید فاسد و مسموم خود فرصتی به دست آورند و درست به همین علت عقاید خرافی و افکار انحرافی و غیر اسلامی در لابلای این کتب به ظاهر علمی، به محیط اسلام راه یافت، و به سرعت در افکار گروهی از جوانان و افراد ساده دل و بی آلایش نفوذ کرد. مسلماً در آن زمان، یک هیأت نیرومند علمی که از تقوا و دلسوزی برخوردار باشد، در دربار عباسیان وجود نداشت که آثار علمی بیگانگان را مورد نقد و بررسی قراردهد و آن را با فیلتر جهان بینی اسلامی تصفیه کند، دردها و ناخالصی ها را بگیرد و آنچه صاف و بی غل و غش است در اختیارجامعه اسلامی بگذارد.(56)

از سوی دیگر از خصوصیات زمان مورد بحث، پدید آمدن مذاهب فقهی گوناگون است که بسیاری از آنها تا چند دهه و بلکه چند قرن، نقش عظیمی در تاریخ فقه اهل سنت ایفا کردند. برای دانستن اهمیت این دوره همین بس که  سه مذهب از مذاهب فقهی چهارگانه اهل سنت، یعنی مذاهب فقهی حنفی ، مالکی و شافعی، دراین دوره پدید آمده اند.(57)

خصوصیت دیگر این دوره، دخالت مستقیم حکومت عباسی در فقه است، چنانکه منصور خلیفه عباسی، در زمان حکومت خویش (136 ـ 158 ق) به دنبال چهره شاخص فقهی بود تا آن را در مقابل امام صادق علیه السلام مطرح سازد. بدین منظور ابتدا به سراغ ابوحنیفه رفت و پس از آنکه ابوحنیفه روی خوشی نشان نداد، از او صرف نظر کرده، به سراغ مالک فقیه اهل مدینه رفت و تقریباً هم زمان با تأسیس بغداد به بزرگنمایی این فقیه مدنی پرداخت و از او خواست تا کتابی در فقه بنویسد تا وی آن را در سراسر مملکت اسلامی به عنوان کتاب مرجع فقه رواج دهد و به مالک قول داد که عراقی های مخالف مذهب فقهی او را با شمشیر وادار خواهد کرد تا به این امر تن در دهند. چنین درخواستی از سوی هارون نیز درباره کتاب الموطّأ مالک انجام شد که مالک این پیشنهاد را نپذیرفت. از این مطلب می توان رواج فقه مالک را تا سال وفات او (179 ق) در بغداد به دست آورد، گرچه در نُه سال اخیر یعنی از سال 170 ق، فقه حنفی نیز شروع به گسترش نمود.(58)

با توجه به اوضاع و احوال مدینه در زمان مالک و نیز شخصیت او، می توان این مطلب را استنباط نمود که فقه او در این بیست سال همچنان بر مدینه سیطره داشته و به عنوان فقه غالب و یا دست کم یکی از مکاتب فقهی مطرح، مورد توجه مردم و فقها قرار گرفته بوده است.(59)

در کنار مذاهب فقهی که باید آن ها را مکاتب نقلی دانست مکاتب عقل گرا، کلام و فلسفه در حوزه های مختلف ممالک اسلامی فعالیت داشتند.

معتزلیان، جبهه مقابل سنت گرایان اهل حدیث بودند و عقیده داشتند در شناخت دین و اصول آن علاوه برنقل آیات و روایات از عنصر عقل وخرد نیز بایستی بهره گرفت. معتزلیان تأثیر بسزایی در تکوین و تکوّن علم کلام داشتند و مبدع نظریاتی بودند که با اندیشه های اهل حدیث تعارض داشت. از مشهورترین متکلمان معتزلی، ابوالهذیل علاف (م 235 ق) بود که نظریات مشهوری در کلام داشته و پیروانش به هُذیله شناخته می شدند و از شاگردان برجستۀ او، ابوعمرو جاحظ (م 255 ق) بود که طایفه ای نیز به او منتسب هستند.(60)

معتزله در ایام بین خلافت مأمون ومتوکل (198 ـ 232 ق) به اوج اقتدار و اعتلای خود رسیدند، چنانچه مأمون غالب ایام خویش را با ابواسحق ابراهیم بن سیار نطّام و ابوالهذیل علاف و ثمامۀ بن اشرس و ابوعبدالله احمد بن ابی دواد ایادی (متوفی 240) از رؤسای بزرگ معتزله می گذراند و در نتیجه این معاشرت، به فرقه معتزله تعلق قلبی پیدا کرده و طرفدار عقاید ایشان گردیده بود. (61) در این راستا، دینوری (م 282) می نویسد: «